تبليغاتX
گل سرخی در باد

گل سرخی در باد

وداع

 

بد ترین غم اینه که وارد زندگی بشی که توش عشق وجود نداشته باشه

تقریبا مثل این میمونه که این دنیا رو ترک کنی بدون اینکه

به کسایی که دوسشون داری چیزی از عشقت گفته باشی . . . !

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

سلام به دوستای گلم.

خیلی دوس داشتم بیشتر باهاتون باشم اما نمیشه

امتحاناتم داره شروع میشه ممکن چند وقتی نباشم ولی بازم میام

ازهمه ی دوستام:آقا حامد،آقاعلی وداداش خودم آقا محمد،و...دانشجو تشکر لازم رو به عمل میارم همچنین از بقیه که جا نیست بنویسم.ببخشید.

هرکسی هم که توی این مدت ناراحت کردم منو حلال کنه.

بعضی وقتا شااااااید اومدم.

بوووووووووووووووووووووووووووووووس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 19:48  توسط غزل 

مادوتن خیلی فرق داریم

من با تو خیلی فرق دارم...تو دختری هستی که آخر هفته برای سر زدن به مادربزرگت گازش را میگیری سمت لواسون و من یک شیشه گلاب میخرم و میروم سر خاک تا با مادربزرگم صحبت کنم...تو پنج شنبه شب ها با دوست پسر لکسوز سوارت میروی غذاهای دریایی فصل را امتحان میکنی و من خیلی بخت یارم باشد و بابا حوصله اش را داشته باشد میبرتمان پارک سر خیابونو نون و پنیر سبزی میخوریم و کلی گوشت میگیرم وتو...ناخن هایت را هر ماه ترمیم می کنی و لاک ترک میزنی برای تنوع و من مجبورم آن ها را هر هفته از ته بگیرم که مبادا موقع کار مزاحمم باشد.تو دست هایت عین بلور سفیدند و وقتی از تو می پرسند نمکدان کجاست می گویی: مامان..!!و من آنقدر جای زخم و زیل روی دست هایم بیتوته کرده که تشخیص اش از دستان یک مرد کار ساده ایی نیست..و همین طور است که مادرم از همان سال های نوجوانی در گوشم زمزمه کرده که دختر در خانه باشد و نمکدانی خالی بماند؟و من کم کم باور کردم که مسولیت بزرگم پرکردن نمکدان های خانه است.. تو افکار پست مدرن ات را تز می کنی و روی ف.ی.س. ات مینویسی که راه های زیادی برای یک ارتباط جنسی سالم در دوران دوستی پیدا شده اند و من از همان کودکی ترسش در جانم مانده که "دختر انقدر از بلندی نپر "..تو از آی پد 4 ات خسته شدی و من هنوزباخودمیگویم کی میتوانم باحقوقم که ناچیز است لپ تاب بخرم؟!..تو دنیایت رنگی رنگی است..دنیای ال ای دی و فول تاچ و باربی کیو و ریموت و من چیزی نمیبینم جز ماشین لباسشویی ایی که آب میدهد و جارو برقی ایی که آشغال ها را به جای مکیدن از این سو به آن سومی برد و اجاق گازی که هیچ وقت برای کیک های خانگی ما فر نداشت..تو برای ارشد خیالت راحت است که میروی بین المللی هر رشته ایی را که عشقت کشید میخوانی و من هنوز ته دلم می لرزد که اگر دانشگاه دولتی قبول نشوم پدرم شرمنده ام میشود.تو هر روز برای آمدن به دانشگاه مشکل داری که کدام مانتو ات را بپوشی و من از هرگونه تردید آزادم و مسلما انتخاب دیگری جز مانتوی عید امسالم ندارم.من با تو خیلی فرق دارم..چون ته ارزوهای من یک زندگی آرام است که شوهرم مرد زندگی باشد و خانه ام نزدیک خانه مادرم اینا و تو به ویلای دو هزار متری ات در کالیفرنیا فکر میکنی که برای بهتر شدن روحیه ات بعد از بارداری راحت باشد.تو خیلی با من فرق داری.اما امیدوارم تو هم مثل من به آنچه که هستی راضی باشی..حتی وقتی دنیا به کامت نیست..من خیلی با تو فرق دارم، میدانم.

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 0:7  توسط غزل  | 

نامه ای عاشقانه

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل کنم... به فاصله ها فکر نمیکنم ...... میدونی چرا؟؟

 آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟

چطور بگم تو نیستی؟؟

چطور بگم با من نیستی؟؟

آره!خودت میدونی....میدونی که همیشه با منی....میدونی که تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!

تو قلب من....برای همینه که همیشه با منی...برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل کنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم....دستامو که بو میکنم مست میشم...مست از عطر ت.

 صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم....اونوقت دیگه تنها نیستم

حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشکهای گرم عاشقونه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:59  توسط غزل  | 

گاهی

 
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد 
 
                                     گاهی احساس میکنی باوجودهمه چیز
هيچ چيز نداری، گاهی ميان آشناهای قديمی
نشسته‌ای،‌ اما باز هم غريبه ای.
  بعضی وقت‌ها مي دانـــــــــی دلت پر است،
     اما جايی را سراغ نداری که غصـــــــــه‌هـايت را
بازگو کنی.
گـــــــاهی وقت‌ها حتی ديوارهای اتاقت هم
از دست تو خسته شده اند و ديـــــــــــگر طاقت
شنيدن حرفهــــــــــای پراز اندوه تو را ندارند. آن
وقت است که چشــــــــم‌هايت به يکباره
  باره هوای باریدن میکند.
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:0  توسط غزل  | 

آرزوهایم

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

دست هایم به آرزوهایم نمی رسند

آرزوهایم بسیار دورند

ولی درخت سبزم می گوید

امیدی هست، خدایی هست

این بار برای رسیدن به آرزوهایم

یک صندلی زیر پایم می گذارم

شاید این بار

دستم به آرزوهایم برسد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 20:30  توسط غزل  | 

فرار از عشق یا به خاطرعشق؟؟؟

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 16:53  توسط غزل  | 

عشق به معنای واقعی!!

 

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

                                         (بر گرفته از داستانی واقعی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 0:28  توسط غزل  | 

شاخه گلی خشکیده

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری  همپایه خودم باشد .تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 17:8  توسط غزل  | 

عشق

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

    وحشت از عشق که نه ، ترسم از فاصله هاست

وحشت از غصه که نه ، ترسم از خاتمه هاست

ترس بیهوده ندارم ، صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست

کوله باری پر از هیچ ، که بر شانه ماست

گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیوانه ی ماست . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 13:43  توسط غزل  | 

بازی عشق

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید …
چرا مرا دوست داری …؟
چرا عاشقم هستی …؟

پسر گفت …:
نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …
دختر گفت …:
وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟

 


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 15:32  توسط غزل  |